شاید توی این توهم بودم که خداوند انسان رو آفریده تا انسان از زندگی کردن لذت ببره . اما حقیقت این نیست . خداوند ما رو در رنج آفریده و برای درک رنج . و اینجا سیاره رنج است . عشق هم گوشه ای از منظومه رنج .
اصلا بنا نیست عاشق شدن همراه با لذت بردن باشه . اینو تجربه کردم بارها . دلیل این هم که گاهی کم میاریم توی این بازی ، همینه که این بازی شیرین نیست ، بسیار تلخ تر از زهر .
اون روزی که این عشق به صورت کاملا غیر قابل پیش بینی آغازیدن گرفت باز هم فراموش کرده بودم حقیقت خونریز عشق رو . چقدر فراموش کاره انسان . بارها تجربه می کنه اما همراه تجربه فراموشی هم بهش عطا شده . شاید بدین خاطر که غم ها رو بتونه فراموش کنه . تا بتونه خودشو آماده غم های بعدی بکنه .
فراموشی و عشق . غم و عشق . درد و عشق . تنهایی و عشق . اینها همه حقیقت عشقه . و اگر پای در این بازی گذاشتی ، راه فراری از هیچ کدام نیست . اما کجاست مرد این بازی ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 11:20  توسط ميلاد
|
1 . خداوند ما رو وبلاگ نویس نیافرید . سلام
2 . تهدید به اخراج از دانشگاه . تهدید به از دست دادن کار . تهدید به پایان دوستی ها . تهدید به لغو قراردادی به نام عشق ! تمام این مدت به این تهدیدات گذشت و می گذرد .
3 . آیا من در توهمی نا منتها به سر می برم ؟ آیا نمی توان در این عصر ، منتظر این بود که ابراز عشق به یک انسان ، تمسخری بی پایان را در بر نداشته باشد ؟ آیا من و باقی دوستانم که گاهی سخن از عشق می گویند ، از دنیایی دیگر ، از سیاره مشتری ، یا از عصر حجر آمده ایم ؟ گویا این چنین است ....
4 . گاهی به آینده نگاه می کنم .بی خیال بودن لذت بخشه . اما نگاه به آینده اجتناب ناپذیر . 20 سال دیگه که 43 سالم بشه چی میشه ؟ تا حالا فکر کردی ؟ تنهای تنهام . دچار یک روزمرگی محتوم .... در بند دنیای زشت مردمان زندانی در خود .... بدون هیچ گونه حضوری . که مدرنیته ، حضور را می گیرد . در غیبت تمام .
با خودم فکر می کنم یعنی ممکنه خدا ، منجی منو ، توی مسیر زندگیم قرار بده ؟ تنهایی بسیار درناک خواهد بود زمانی که خدایت را نیز گم کرده ای ....
5 . خودش می دونه که صادقانه عاشقش هستم . اما گویی عشق جز به ناکامی ، آفریده نشده . توی زندگیم جز عزت نفس چیزی نداشتم . که اون رو هم این عشق ازم گرفت .
6 . یا حق ...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:58  توسط ميلاد
|
1 . سلام
2. بعد 5 ، 6 ماه بازم می نویسم . همیشه اینطور بودم . یه دفعه غیب میشم .همه جا و همه چی برام اینطور بوده . الآن دو سه ماهه دانشگاه نرفتم اصلا . خدا می دونه چقدر فحش پشت سرمه از سوی رفقا . وبلاگ نویسی هم همین دیگه . سه تا وبلاگ رو شروع کردم اما هیچ کدومو تموم نکردم . یا نوشتن اون کتابه . همون کتابی که یکی با هزار تا امید بهم سپرد تا براش ویرایش کنم اما بعد چند روز کار خسته شدم و بهش نه گفتم . شروع کردم اما تموم نکردم . مثل همیشه . خدا بهم لطف کنه و بزاره زندگی رو حداقل تموم کنم .
3. خیلی دلم برای اون روزایی که مثل یه دانشجوی واقعی می رفتم سر کلاس و از خوندن فلسفه و اندیشه سیاسی و تاریخ و .... پیش اساتیدی که با اکثرشون اختلافات شدید سیاسی داشتم لذت می بردم تنگ شده . ظاهرا دیگه قرار نیست تکرار شه . همشم تقصیر خودم و این تذبذت تاریخی مه . یه روزایی بر من گذشت که شب و روز داشتم توی آتن پیش از میلاد قدم می زدم توی تصوراتم و همش داشتم با ارسطو و افلاطون گپ می زدم یا با هایدگر و فوکو ناهار و شام می خوردم . یا با صدرای شیرازی هم نشین بودم و عاشق فارابی . اما الآن چی ؟ حتی انگیزه ندارم به اون همه تلاشم برای موندن توی داشنگاه تهران احترام بزارم و پایان نامه مو بنویسم . یه جورایی حس کردم سر کارم . یعنی غرب و تمدن مدرن همه ما رو سرکار گذاشته اساسی . دیگه انگیزه ای ندارم برای ادامه دادن . باید فکری کرد ... .
4. عقل حسابگرم میگه عاشق نشو پسر . میگه تو تحمل درد عشق رو نداری . چرا خودتو گول میزنی ؟ تو مرد عاشق شدن نیستی . هیچ وقت نبودی . اصلا هیچ کس مرد عاشق شدن نیست . میگه عشق حتی برای دنیای لطیف سنت هم نیست چه رسد به دنیای ماشینی مدرن . عشق فقط زیبایی بخش غزلیات حافظ و مثنوی های مولانا بوده و بس . اما خب یه مخلوق دیگه ی خدا هست توی وجودم به اسم قلب . که یه نیشخند به عقلم می زنه و میگه فیلم بازی نکن آقا عقله حسابگر . تو میدونی و منم میدونم که این تویی که عشقو نمی فهمی نه اینکه عشق نیست و دروغه و مال کتابهاست . تویی که گیر کردی توی این دنیای آهنی . تویی که همه چیزو صنعت میبینی حتی عشقو تویی که همه چیزو می خوای با سود و زیان مادیش بسنجی . اما من می دونم که عشق چیه . عشق یه هدیه زیبا اما سنگینه از طرف خدا به بنده هاش . زیباست اما چون خیلی سنگینه هر کسی نمی تونه تحملش کنه . تویی که اگر توی وجود آدمی غالب باشی ، اون آدمو از تحمل بار سنگین عشق ناتوان می کنی . پس لطفا سکوت کن و بیشتر از کوپونت حرف نزن آقای عقل ...
بازم عاشق شدم ....
5. دو سه روزی شیراز بودم . یه سفرنامک دارم می نویسم از سفرم . همراه با آرش . می زارمش توی همینجا . فقط مهمه که بخونتش . همین ....
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:27  توسط ميلاد
|
1. سلام
2 . خب روزهاي بدي رو پشت سر نزاشتم . سه شنبه هفته قبل بعد چند هفته رفتم دانشگاه . با اين اوضاع كلاس رفتن ، بعيد نيست 30 واحدي كه براي ارشد بايد بگذرونم ، 6 سال طول بكشه . ! يه پايان نامه خيلي سخت ( به معناي دقيق كلمه : تخيلي ) هم دارم مي گيرم كه بايد در حد پروژه آزاد راه تهران شمال براش وقت كنار بزارم . اسمش اينه : تاثير رابطه تلقي دين شناختي و تلقي علم شناختي جريانهاي سياسي - فكري معاصر ايران بر انديشه سياسي شون !!!!!!!!!!!!!! ... اين اسم رو چند هفته فكر كردم تا تونستم روي اين تخيلات ذهني ام بزارم . اما اگه بتونم اين موضوع رو انجام بدم ، خيلي خيلي خيلي جالب از آب در مياد . دعا لطفا !
3. امروز روز دانشجو بود . يه سري به دانشگاه زدم . حالا از قضا امروز كه روز دانشجو بود و فضا ملتهب بود و كسي رو راه نمي دادن توي دانشگاه ، ما به دلمون افتاده بود بريم كتاب خونه دانشكده و كمي مطالعه كنيم . يعني يه جورايي حسش اومده بود ديگه . رفتم اما ناكام شدم و راهم ندادم . با حس خاصي كه شبيه غرور سال اول تحصيلم توي دانشگاه تهران ( يعني سالهاي بچگي ) بود ، گفتم دانشجوي همينجام . اونم گفت فرقي نداره . در هر صورت پشت درهاي بسته موندم .
4 . ميدون انقلاب و دانشگاه تهران كم و بيش روز شلوغي رو به خودش ديده بود . من 5 ساله دانشجو هستم . اما تا حالا 16 آذر به اين شلوغي نديده بودم . اين انرژي زياد رفقام برام جالب بود اما .... .
جنبش دانشجويي طيفي وسيع از آدمهاست .اما اينكه ما هميشه عادت دارم ديگران رو نبينيم خيلي خوب نيست . اينكه تصور مي كنيم نام دانشجو فقط لايق ماست .، اين اشتباه بزرگيه . دانشگاه متشكل از طيف وسيعي از دانشجوهاست .كه حتما بايد همشون رو ديد . خيل زيادي دانشجوي بي تفاوت + دانشجوهاي دموكراسي خواه ليبرال مسلك + دانشجوهاي ماركسيست سوسياليست + طيف مذهبي (اكثريت اسلام گرايان سياسي + طيف كوچي از اسلام گرايان غير سياسي ) . هر كدام اينها هم در ميان خودشون تفاوتهايي دارن . تصور مي كنم در ميان اين ها ، كسي مي تونه موفق بشه كه بدونه براي چي در حال مبارزه ست . طيف مذهبي كه ايدئولوژي عميق و محكمي داره . چرا كه ريشه در سنت اين مردم داره .
اما معترضين ، متشكل از طيف چپ و طيف دموكراسي خواه ليبرال ( كه اكثر معترضان رو در بر مي گيره ) ، بر خلاف اسمش كه ظاهر شفافي داره : دموكراسي خواه ! . اما در درون خودش با تعارضات بسياري روبه روست . در مجموع در يك نگاه كلي به معترضان به نظرم ميرسه شفافيت كافي در مورد اهداف حركت شون وجود نداره . من كه تعلقي به دموكراسي ليبرال و اهداف اين رفقام ندارم اما در يك توصيه تخصصي ميگم كه با اين اوضاع موفقيتي در كار نخواهد بود . حداقل ميشه مثل چپ ها ، كمي به آگاهي معترضين اهميت داد چرا كه اگر كسي ندونه براي چي مي جنگه ، مطمئنا در لحظات حساس يك حركت اجتماعي ، جا ميزنه .
مثل هميشه معتقدم هر راه حلي براي پيشرفت در اين كشور ، اگر از دل سنت اين مردم كه مذهبشونه ، بيرون نياد ، مساوي با شكسته . اين ادعا يك ادعاي جامعه شناختيه اما مستند به تاريخ اين مرزو بوم ...
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 13:33  توسط ميلاد
|
1 . سلام . حدود 10 روزي هست كه ننوشتم . ده روزي كه كمي شبيه ده سال بود ...
2 . چند روز قبل پيامي رو خوندم از يكي از بزرگترين متفكران عصر ما ، محمد رضا حكيمي . يك جمله توي اين پيام بود كه تا چند روز منو مبهوت خودش كرده بود . حكيمي گفته بود : باید بکوشیم تا جامعه ما چنان نباشد که درباره اش بتوان گفت؛ «از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در کوچه ها سرگردان است و دومی در کتاب ها.» بي نظير نيست ؟
3 . امشب كه سري به منزل مادربزرگ زدم و دايي اهل سينما م رو ديدم ، فهميدم كه طي روزهاي اخير ، ظاهرا بين حضرت كيارستمي ، و جناب بهمن قبادي ، نامه هايي مناظره مانند رد و بدل شده . كم و بيش خوندمشون . دغدغه بهمن قبادي رو درك كردم و همچنين حرفهايي كيارستمي رو . جناب قبادي ، دغدغه هايي اجتماعي دارن . كه فارغ از همراه بودن يا نبودن من ، برام قابل احترامه . هميشه با خودم فكر مي كردم كه مشكل اصلي روشنفكر ايراني اينه كه همراه با دغدغه ها و غصه هاي مردم نيست . هنوزم اين مشكل فراگيره اما دغدغه هاي امثال قبادي موجب ميشه گاهي فكر كنم بايد استثنائاتي براي اين نظر قائل بشم . يادمه صادق زيبا كلام مي گفت من توي ايران فقط شريعتي رو روشنفكر مي دونم چرا كه تنها نخبه ايست كه با دغدغه هاي عامه مردم همراهه و براشون اهميت قائله . در حالي كه اكثر نخبگان ما اينگونه نيستن .
4. امروز روز عرفه بود . يكي دو سال پيش دعاي اين روز رو خوندم و كمي در موردش فكر كردم . به اونها كه علاقه اي به عرفان دارن ، بايد گفت كه زيبا ترين مفاهيم و معاني عرفاني رو ميشه اينجا پيدا كرد . براي اولين بار به حسين بن علي به چشم يك عارف نگاه كردم . خيلي زيباست . اوشو و مكتبش ، هندوئيسم و شينتو و افكاري از اين شكل ، حتي اگر متقدم بر او باشن ، اما بهش مديونن .
5 . عشق . عشق . عشق . نام هر شب من . انتظار هر روز من . خستگي هميشگي من . آيا انتظار عشق را پاياني هست ؟
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:12  توسط ميلاد
|
1. تهران شده بود ونيز . شهري در آب . سيل تمام شهر رو گرفته . همين حالا كه دارم مي نويسم ، آب هاي ناشي از بارون جالب انگيز ناك امشب ، از شمال اين شهر به جنوبش سرازير شدن . توي اين شب زيباي تهران ، خيابون هاي تهران ميزبان من بود . رفته بودم كه يه سري به عمه ام بزنم . ساعت 9 و نيم شب بود كه از خونه اش بيرون اومدم ، بارون كم كم داشت جون مي گرفت . اما وقتي وارد خيابون هاي شهر شدم حس كردم يواش يواش قراره سرما بخورم . مثل هميشه هم تنها بودم . چتر هم كه هيچ گاه قرار نيست همراهم باشه . در شهر بزمي به پا بود . خيلي خيلي خيلي بيشتر از اون شبي كه گفتم شدم شبيه موش آب كشيده ، خيس شدم . از تمام لباس هام و از صورتم داشت آب مي چكيد .
2 . در اين فضايي كه تصوير كردم ، انتظار اينكه يه انسان تو رو سوار ماشينش كنه ، انتظار نامربوطيه . بارون خانم كه فارغ از فكر سرما خوردن من ، سيل آسا مي باريد و من مطمئن بودم كه 99 درصد ماشينهاي شمال تهران ( كه از قضا اونجا بودم ) نمي تونن به اينكه كسي هم ممكنه در گوشه اي از اين بزم ، در حال پياده روي اجباري ! باشه فكر كنن . وقتي ماشين زيباي شما ، در حال حمل شماست ! ، از نظر عقل محاسبه گر شما ، همه انسانها ماشينهايي دارن كه داره حملشون مي كنه .
با وجود اطمينان از ناكام شدن در سوار شدن به يك ماشين ، 15 دقيقه كنار خيابون ايستادم ، در انتظار يك انسان . اصلا براي خودم ، خودم مهم نبودم . مثل هميشه . غصه ام از بچه هاي كوچيكي بود كه توي همين بارون و حتي بدون همين كاپشني كه من تنم بود ، ميون ماشين هاي اين انسان هاي محاسبه گر ، به خاطر زنده موندن ، مي لرزيدن و التماسون رو نثار اين مردم مي كردن تا يه آدامس يا يه شاخه گل ازشون بخرن . واي . مثل هميشه بغضم تركيد و مثل هميشه اشكهام رو هديه كردم به غم و غصه هاي اين بچه ها .
3 . باز هم زمستون شد و دردهاي هر ساله كارتون خواب ها و بي خانمان ها هم آغاز شد . بايد از اين غم مرد . خيلي وقته كه مردم ...
4 . امشب دارم از اين شهر تنفر آميز حالم بد ميشه . منم يكي از همين شهرم . دعا كنيد نجات پيدا كنم از اينجا . مي خوام برم .براي گرفتن آخرين تصميم بزرگ زندگيم كي كمكم مي كنه ؟
بعد التحرير: امشب اصلا به روش نگارشم توجهي نكردم . پراكنده بودن و خوسته كننده بودن نوشته هام رو بزاريد به پاي حالم . يا حق
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:54  توسط ميلاد
|
خسته ام . فردا مي نويسم . لطفا دعا كنيد ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:38  توسط ميلاد
|
1 . سلام .
2 . هيچ وقت نتونستم پدرم رو فراموش كنم . من 23 سالمه و 22 سال از رفتن بابام كنار خدا ( چيزي كه هميشه مادرم توي بچگي بهم مي گفت ) مي گذره . اما توي همه اين سالها به خصوص سالهاي اخير دلم براش تنگه . هيچ خاطره اي ازش ندارم اما نمي تونم حس داشتنشو فراموش كنم . به آرمانهاش احترام ميزارم . پدر من وقتي از اين دنيا رفت 21 سالش بود . اما تجلي يه انسان آرمانگرا كه حاضره براي آرمانش همه هستيش رو بده بود . اين نگاه اين نسل برام خيلي مهمه . اينكه محور زندگيشون ، آرامانهاشونه . اينكه حاضر شد حتي به خاطر آرمانش ، خانواده شو يعني همسر 20 ساله و پسر يك سالشو رها كنه و بره . با اينكه ايمان دارم كه با تمام وجودش اونهارو دوست داشت . اين از نامه هاش مشخصه . عشقش به مادرم توي نوشته هاش موج مي زنه . فقط اينكه مي خوام بهش بگم كه بابا ، خيلي خيلي خيلي دوستت دارم .
3 . يكي از دوستانم كه پزشكه و در آستانه مهاجرت به غربه براي زندگي ، يه نوشته برام آورد به اسم علي و آلن . يه جوري شبيه يه داستان بود . نوشته داشت تصويري از زندگي يك انسان متعلق به دنياي مدرن ( آلن ) و يك انسان متعلق به دنياي سنتي ( علي ) رو تصوير مي كرد . آْلن در رفاه و آرامش زندگي مي كنه ، علي در فقر و جامعه اي پر از هيجانات ناشي از التهابات سياسي . آلن 80 سال عمر مي كند و علي در 15 سالگي در جنگ كشته ميشود و .... . مي تونيد تصور كنيد كه علي و آلن چه تفاوتهايي با هم دارند . دوست پزشكم علاقه داشت در اين مورد و روش زندگي اين دو نوع انسان ، گفت و گو كنيم . انسان ايده آل دوست من آلن بود . اما براي من هيچ كدوم انسان كاملا آرماني نبود . اما آلن رو اصلا نمي تونستم تحمل كنم !
نه به خاطر اينكه خودم در فضاي جامعه علي ها زندگي مي كنم بلكه چون حس مي كردم زندگي آلن زندگي بي آرمانه . و زندگي بي آرمان يعني مرگ . مطلبي نوشته بودم در نگاه خسته با عنوان انسان مدرن و عشق . شايد خونده باشيدش . اونجا هم اين نگاهم موج مي زد . خيلي از دوستانم اعتراض كردن به اين نوشته اما من هنوز هم معتقدم ( با شناختي كه نسبت به تفكر مدرن پيدا كردم توي اين سالها ) كه زندگي انسانها در عصر مدرن بي آرمان ، بي عشق و در نهاست بي معناست . البته حق ميدم به شما كه اعتراض كنين . اما من علي رو بيشتر دوست دارم . علي آرمان داره و به خاطر آرمانش مبارزه مي كنه و كشته ميشه . براي من علي ها خيلي دوست داشتني تر هستن . زندگي چيزي جز آرمان و مبارزه براي رسيدن به اون آرمان نيست .
4 . از اين وضعي كه خودم براي خودم ايجاد كردم و خودمو از جو دانشجويي بيرون كشيدم ، خسته شدم . دوست دارم به روزايي كه همه وقتم و تفريحم و زندگيم به مطالعه همه چيز ! محصور بود ، بازگردم . هيچ تفريحي جز مطالعه نبود . هيچ كاري نبود جز مطالعه . فلسفه ، تاريخ ، سياست ، سينما ، ادبيات داستاني و ... . توي اون دو سال كه همه چيزم شده بود كتاب . خيلي چيزها رو به دست آوردم . كه يواش يواش دارم از دستشون ميدم . نياز به يك تلنگر دارم .
5 . كم كم آذر ماه ميرسه . هر ماه از سال يه تصوير توي ذهنم داره . مهر تصوير تولدم .آذر اما تصوير 16 آذر توي ذهنم هست هميشه . توي اين سالها كه چپ هاي دانشگاه تهران خيلي سر حال شدن ، 16 آذر رنگ سرخ خيلي بيشتر ديده ميشه . هيچ اعتقادي به تفكرات چپ ندارم اما شايد به خاطر نگاهم به عدالت و دغدغه عدالت ، توي دانشگاه به ما ما هم اين برچسبو مي زنن . البته از نوع چپ اسلامي . يه چيزي شبيه دكتر شريعتي . منتظرم تا 16 آذر امسال رو هم ببينم . احتمالا مثل هر سال از جلوي دانشكده فني . همون جا كه ماني و علي رضا نفس مي كشن . ما كه هيچ وقت نديديمشون . خداوندا توفيقي عنايت فرما !
6 . يا حق !
بعد التحرير : از اينكه برخي دوستان به اينجا سرمي زنن واقعا ممنونم . باز هم تاكيد مي كنم اينجا ، روي اينكه چه بنويسم فكر نمي كنم . اينجا مي خوام هر چيزي كه في البداهه به ذهنم مي رسه رو بنويسم . درك مي كنم كه منفعتي براي دوستانم نداره . عذر خواهي !
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:3  توسط ميلاد
|
1 . دوشنبه صبح كه براي رسوندن يه سري كار ، رفتم مدرسه . وقتي وارد خيابون اصلي مدرسه شدم ديدم روي ديوارها و كيوسك هاي تلفن و .... با يه خط خاص نوشته : منافق واقعي ، موسوي و خاتمي !!!!!!!!!!!! بلافاصله فهميدم كار خود آقاي الفه . الف از بچه هاي سومه . خيلي فعال و خيلي افراطي . فهميدم كه شعارنويسي از سبزهاي مدرسه ( آقاي ص و تيمش ) به الف و تيمش هم سرايت كرده . در هر صورت اول تجربه سياسي شدن بچه ها مي بايست بهتر و زيبا تر از ايني باشه كه اتفاق افتاد و يه مطلب نوشتم با عنوان ماجراي مدرسه س و سياست . كه احتمالا فردا مي زنمش روي تابلو . خوب از آب در آومد . البته اگر افراطي هاي هر دو طرف اجازه بدن كسي بخونتش .
2 . امروز شنيدم كه م ، يكي از همكلاسي هاي دانشگاهم كه تقريبا توي همه مسائل فكري و سياسي با هم اختلافات مبنايي داريم اما در عين حال خيلي رفيقيم ، ديروز سر كلاس خانم دكتر ك ، به شدت از نيومدن من سر كلاس به بهانه اينكه سرما خورده و نتونسته بياد دفاع كرده و به نوعي منو از خطر حذف درس يا كم شدن نمره ام نجات داده . توي رشته ما و به خصوص دانشگاه ما ، همه چيز به سه جبهه تقسيم ميشه . ليبرال هاي دموكراسي خواه ، ماركسيست ها ( به شدت متاثر از تروتسكي و مخالف استالين ) و مذهبي هاي طرفدار سيستم ، سه جريان متفاوت و متضاد . البته با وجود اختلافات مبنايي و روشي ، هدف دوتاي اونها يه چيزه ! .چون هيچ گاه توي ايران جريانهاي فكري سياسي به عمق نرسيدن . ( غير از مذهبي ها : اون هم به دليل ريشه هاي مذهب توي اين كشور ) و هميشه سطحي باقي موندن . به همين خاطر ليبرال ها به راحتي مي تونن با ماركسيست ها متحد شن . اين خيلي خنده داره به نظرم . دليلش اينه كه هر دو تاشون توي سطح باقي موندن . در هر صورت حتي جاي نشستن بچه ها روي سكوهاي دانشكده طبق يه قانون نا نوشته تقسيم شده . توي چنين فضايي اينكه م از من حمايت كرده خيلي خيلي خيلي جالبه .
3 . خيلي وقت بود كه مي خواستم با يكي از دوستانم كه دانشجوي ارشد روانشناسيه ،اما در حد يه دانشجوي دكترا قدرت تشخيص داره ، در مورد هومو ها گفت و گو كنم . امروز اين اتفاق مبارك افتاد . حدود يك ساعت باهاش صحبت كردم . اگر بخوام در مورد شخصيت اين دوست روانشناس بگم : يه جوون مذهبي اما واقعا روشنفكر . از نظر اون اين مسئله طبيعي نيست اما انحراف اخلاقي هم نيست . بلكه يه بيماريه ( حرفي كه خيلي ها مي زنن ) . تا اينجاش مهم نبود و حرف خيلي ها رو تكرا كرد . اما وقتي بهش گفتم تو فرض كن در جايگاه يه تصميم گير كلان مي خواي در مورد اين واقعيت اجتماعي تصميم بگيري . چه راه حلي داري ؟ گفت به نظر من بايد اجازه بديم اينها روابطشونو داشته باشن اما بين خودشون . يعني اجازه گسترش و ترويج اين مسئله رو نديم . بلكه چون توانايي درمان رو نداريم فقط سعي كنيم كه از گسترش غير طبيعي اين گرايش جلوگيري كنيم .
4 .يه خبر خوب هم امروز بهم رسيد . يكي از آدمهايي كه به عنوان يه متفكر دوستش دارم ( البته خيلي گمنامه ) ازم دعوت كرد تا بهش توي ويرايش جديد كتابش كمك كنم . خيلي خوشحال شدم . چون موضوع كتاب كاملا مطابق با دغدغه هاي اجتماعي منه . اميدوارم موفق بشم . دعا كنيد كمي لطفا !
5 . يا حق !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:28  توسط ميلاد
|
1 . بي صبرانه منتظر آخر هفته ام . اينقدر خسته ام كه منتظرم تا بتونم يه روز هم كه شده تا ساعت 9 بخوابم . كسي نيست كه بدونه چرا اين همه به خودم فشار ميارم . اما خب مي ترسم از اين همه فشار يه دفعه منفجر شم .
2 . خيلي دوست دارم برم پيش يه روانشناس . يكي كه بتونه كمكم كنه . يه دوست دكتر اوحدي رو پيشنهاد كرد . فكر كنم ده روزي ميشه كه مي خوام برم پيشش اما هنوز نتونستم . البته هميشه با علم روانشناسي مشكل داشتم . و هميشه اونو ناقص مي دونستم . خيلي بيشتر از ناقص . هنوز هم خيلي نگاه مثبتي بهش ندارم . يه دوست به من مي گفت كه تو هيچ وقت به هيچ يك از دستاوردهاي دنياي مدرن نگاه مثبتي نداشتي . كم و بيش درسته . با مدرنيته رابطه خوبي ندارم .
3.امشب با سامان صحبت كردم . تلفني . سامان يه پسر هنرمنده . نقاشي ميشكه . شعر ميگه . يه رمانش هم داره چاپ ميشه . از نيچه پرسيد . نيچه فيلسوف اتريشي ، آلماني قرن نوزده . با هم كمي در مورد اون و نهيليسم و دنياي مدرن و مرگ صحبت كرديم . خيلي خوب بود . يه گفت و گوي شبه فلسفي . فلسفه به بنيادي ترين سوالات انسان توي زندگيش مي پردازه . فلسفه مي خواد براي انسان معمناي زندگي رو كشف كنه . فلسفه مست كننده ست . عاشقشم
4 . ديروز صبح كه رفتم مدرسه . خبرهايي شنيدم كه بايد بعدا بهتون بگم . خبرهايي از سيزده آبان و اتفاقات حنده دار و گريه داري كه براي بچه هايي كه رفته بودن راه پيمايي افتاده بود . از تقابل بين گروه آقاي الف و آقاي ص با هم ، توي انتخابات شوراي دانش آموزي هم بعدا براتون ميگم . شايد فردا شب .
5 . دارم ازخواب ميميرم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:29  توسط ميلاد
|