تبليغاتX
سالهاي خاكستري عمر من

سالهاي خاكستري عمر من

چيزي شبيه شب نوشته ها

عشق بازی کار هر شیاد نیست ....


شاید توی این توهم بودم که خداوند انسان رو آفریده تا انسان از زندگی کردن لذت ببره . اما حقیقت این نیست . خداوند ما رو در رنج آفریده و برای درک رنج . و اینجا سیاره رنج است . عشق هم گوشه ای از منظومه رنج . 

اصلا بنا نیست عاشق شدن همراه با لذت بردن باشه . اینو تجربه کردم بارها . دلیل این هم که گاهی کم میاریم توی این بازی ، همینه که این بازی شیرین نیست ، بسیار تلخ تر از زهر . 

اون روزی که این عشق به صورت کاملا غیر قابل پیش بینی آغازیدن گرفت باز هم فراموش کرده بودم حقیقت خونریز عشق رو . چقدر فراموش کاره انسان .  بارها تجربه می کنه اما همراه تجربه فراموشی هم بهش عطا شده . شاید بدین خاطر که غم ها رو بتونه فراموش کنه . تا بتونه خودشو آماده غم های بعدی بکنه .

فراموشی و عشق . غم و عشق . درد و عشق . تنهایی و عشق . اینها همه حقیقت عشقه . و اگر پای در این بازی گذاشتی ، راه فراری از هیچ کدام نیست . اما  کجاست مرد این بازی ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 11:20  توسط ميلاد   | 

عشق ناکام من به تو ....

1 . خداوند ما رو وبلاگ نویس نیافرید . سلام

2 . تهدید به اخراج از دانشگاه . تهدید به از دست دادن کار . تهدید به پایان دوستی ها . تهدید به لغو قراردادی به نام عشق !   تمام این مدت به این تهدیدات گذشت و می گذرد .

3 . آیا من در توهمی نا منتها به سر می برم ؟ آیا نمی توان در این عصر ، منتظر این بود که ابراز عشق به یک انسان ، تمسخری بی پایان را در بر نداشته باشد ؟ آیا من و باقی دوستانم که گاهی سخن از عشق می گویند ، از دنیایی دیگر ، از سیاره مشتری ، یا از عصر حجر آمده ایم ؟  گویا این چنین است ....

4 . گاهی به آینده نگاه می کنم .بی خیال بودن لذت بخشه . اما نگاه به آینده اجتناب ناپذیر . 20 سال دیگه که 43 سالم بشه چی میشه ؟ تا حالا فکر کردی ؟  تنهای تنهام . دچار یک روزمرگی محتوم .... در بند دنیای زشت مردمان زندانی در خود .... بدون هیچ گونه حضوری . که مدرنیته ، حضور را می گیرد . در غیبت تمام . 

با خودم فکر می کنم یعنی ممکنه خدا ، منجی منو ، توی مسیر زندگیم قرار بده ؟ تنهایی بسیار درناک خواهد بود زمانی که خدایت را نیز گم کرده ای ....

5 . خودش می دونه که صادقانه عاشقش هستم . اما گویی عشق جز به ناکامی ، آفریده نشده . توی زندگیم جز عزت نفس چیزی نداشتم . که اون رو هم این عشق ازم گرفت .

6 . یا حق ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:58  توسط ميلاد   | 

شنبه 4 اردیبهشت 1389

1 . سلام 
2. بعد 5 ، 6 ماه بازم می نویسم . همیشه اینطور بودم . یه دفعه غیب میشم .همه جا و همه چی برام اینطور بوده . الآن دو سه ماهه دانشگاه نرفتم اصلا . خدا می دونه چقدر فحش پشت سرمه از سوی رفقا . وبلاگ نویسی هم همین دیگه . سه تا وبلاگ رو شروع کردم اما هیچ کدومو تموم نکردم . یا نوشتن اون کتابه . همون کتابی که یکی با هزار تا امید بهم سپرد تا براش ویرایش کنم اما بعد چند روز کار خسته شدم و بهش نه گفتم . شروع کردم اما تموم نکردم . مثل همیشه . خدا بهم لطف کنه و بزاره زندگی رو حداقل تموم کنم . 
3. خیلی دلم برای اون روزایی که مثل یه دانشجوی واقعی می رفتم سر کلاس و از خوندن فلسفه و اندیشه سیاسی و تاریخ و .... پیش اساتیدی که با اکثرشون اختلافات شدید سیاسی داشتم لذت می بردم تنگ شده . ظاهرا دیگه قرار نیست تکرار شه . همشم تقصیر خودم و این تذبذت تاریخی مه . یه روزایی بر من گذشت که شب و روز داشتم توی آتن پیش از میلاد قدم می زدم توی تصوراتم و همش داشتم با ارسطو و افلاطون گپ می زدم یا با هایدگر و فوکو ناهار و شام می خوردم . یا با صدرای شیرازی هم نشین بودم و عاشق فارابی . اما الآن چی ؟ حتی انگیزه ندارم به اون همه تلاشم برای موندن توی داشنگاه تهران احترام بزارم و پایان نامه مو بنویسم . یه جورایی حس کردم سر کارم . یعنی غرب و تمدن مدرن همه ما رو سرکار گذاشته اساسی . دیگه انگیزه ای ندارم برای ادامه دادن . باید فکری کرد ... . 
4. عقل حسابگرم میگه عاشق نشو پسر . میگه تو تحمل درد عشق رو نداری . چرا خودتو گول میزنی ؟ تو مرد عاشق شدن نیستی . هیچ وقت نبودی . اصلا هیچ کس مرد عاشق شدن نیست . میگه عشق حتی برای دنیای لطیف سنت هم نیست چه رسد به دنیای ماشینی مدرن . عشق فقط زیبایی بخش غزلیات حافظ و مثنوی های مولانا بوده و بس . اما خب یه مخلوق دیگه ی خدا هست توی وجودم به اسم قلب . که یه نیشخند به عقلم می زنه و میگه فیلم بازی نکن آقا عقله حسابگر . تو میدونی و منم میدونم که این تویی که عشقو نمی فهمی نه اینکه عشق نیست و دروغه و مال کتابهاست . تویی که گیر کردی توی این دنیای آهنی . تویی که همه چیزو صنعت میبینی حتی عشقو تویی که همه چیزو می خوای با سود و زیان مادیش بسنجی . اما من می دونم که عشق چیه . عشق یه هدیه زیبا اما سنگینه از طرف خدا به بنده هاش . زیباست اما چون خیلی سنگینه هر کسی نمی تونه تحملش کنه . تویی که اگر توی وجود آدمی غالب باشی ، اون آدمو از تحمل بار سنگین عشق ناتوان می کنی . پس لطفا سکوت کن و بیشتر از کوپونت حرف نزن آقای عقل ...  
بازم عاشق شدم .... 
5. دو سه روزی شیراز بودم . یه سفرنامک دارم می نویسم از سفرم . همراه با آرش . می زارمش توی همینجا . فقط مهمه که بخونتش . همین .... 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:27  توسط ميلاد   | 

دوشنبه 16 آذر 1388

1. سلام 

2 . خب روزهاي بدي رو پشت سر نزاشتم . سه شنبه هفته قبل بعد چند هفته رفتم دانشگاه . با اين اوضاع كلاس رفتن ، بعيد نيست 30 واحدي كه براي ارشد بايد بگذرونم ، 6 سال طول بكشه . ! يه پايان نامه خيلي سخت ( به معناي دقيق كلمه : تخيلي ) هم دارم مي گيرم كه بايد در حد پروژه آزاد راه تهران شمال براش وقت كنار بزارم . اسمش اينه : تاثير رابطه تلقي دين شناختي و تلقي علم شناختي جريانهاي سياسي - فكري معاصر ايران بر انديشه سياسي شون !!!!!!!!!!!!!! ... اين اسم رو چند هفته فكر كردم تا تونستم روي اين تخيلات ذهني ام بزارم . اما اگه بتونم اين موضوع رو انجام بدم ، خيلي خيلي خيلي جالب از آب در مياد . دعا لطفا !
3. امروز روز دانشجو بود . يه سري به دانشگاه زدم . حالا از قضا امروز كه روز دانشجو بود و فضا ملتهب بود و كسي رو راه نمي دادن توي دانشگاه ، ما به دلمون افتاده بود بريم كتاب خونه دانشكده و كمي مطالعه كنيم . يعني يه جورايي حسش اومده بود ديگه . رفتم اما ناكام شدم و راهم ندادم . با حس خاصي كه شبيه غرور سال اول تحصيلم توي دانشگاه تهران ( يعني سالهاي بچگي ) بود ، گفتم دانشجوي همينجام . اونم گفت فرقي نداره . در هر صورت پشت درهاي بسته موندم . 

4 . ميدون انقلاب و دانشگاه تهران كم و بيش روز شلوغي رو به خودش ديده بود . من 5 ساله دانشجو هستم . اما تا حالا 16 آذر به اين شلوغي نديده بودم . اين انرژي زياد رفقام برام جالب بود اما .... .
جنبش دانشجويي طيفي وسيع از آدمهاست .اما اينكه ما هميشه عادت دارم ديگران رو نبينيم خيلي خوب نيست . اينكه تصور مي كنيم نام دانشجو فقط لايق ماست .، اين اشتباه بزرگيه . دانشگاه متشكل از طيف وسيعي از دانشجوهاست .كه حتما بايد همشون رو ديد .  خيل زيادي دانشجوي بي تفاوت + دانشجوهاي دموكراسي خواه ليبرال مسلك + دانشجوهاي ماركسيست سوسياليست + طيف مذهبي (اكثريت اسلام گرايان سياسي + طيف كوچي از اسلام گرايان غير سياسي ) . هر كدام اينها هم در ميان خودشون تفاوتهايي دارن . تصور مي كنم در ميان اين ها ، كسي مي تونه موفق بشه كه بدونه براي چي در حال مبارزه ست . طيف مذهبي كه ايدئولوژي عميق و محكمي داره . چرا كه ريشه در سنت اين مردم داره .
اما معترضين ، متشكل از طيف چپ و طيف دموكراسي خواه ليبرال ( كه اكثر معترضان رو در بر مي گيره ) ، بر خلاف اسمش كه ظاهر شفافي داره : دموكراسي خواه ! . اما در درون خودش با تعارضات بسياري روبه روست . در مجموع در يك نگاه كلي به معترضان به نظرم ميرسه شفافيت كافي در مورد اهداف حركت شون وجود نداره . من كه تعلقي به دموكراسي ليبرال و اهداف اين رفقام ندارم اما در يك توصيه تخصصي ميگم كه با اين اوضاع موفقيتي در كار نخواهد بود . حداقل ميشه مثل چپ ها ، كمي به آگاهي معترضين اهميت داد چرا كه اگر كسي ندونه براي چي مي جنگه ، مطمئنا در لحظات حساس يك حركت اجتماعي ، جا ميزنه .
مثل هميشه معتقدم هر راه حلي براي پيشرفت در اين كشور ، اگر از دل سنت اين مردم كه مذهبشونه ، بيرون نياد ، مساوي با شكسته . اين ادعا يك ادعاي جامعه شناختيه اما مستند به تاريخ اين مرزو بوم ... 



+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 13:33  توسط ميلاد   | 

جمعه 6 آبان 1388

 1 . سلام . حدود 10 روزي هست كه ننوشتم . ده روزي كه كمي شبيه ده سال بود ... 

2 . چند روز قبل پيامي رو خوندم از يكي از بزرگترين متفكران عصر ما ، محمد رضا حكيمي . يك جمله توي اين پيام بود كه تا چند روز منو مبهوت خودش كرده بود . حكيمي گفته بود : باید بکوشیم تا جامعه ما چنان نباشد که درباره اش بتوان گفت؛ «از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در کوچه ها سرگردان است و دومی در کتاب ها.»                                                                                                                         بي نظير نيست ؟ 

3 . امشب كه سري به منزل مادربزرگ زدم و دايي اهل سينما م رو ديدم ، فهميدم كه طي روزهاي اخير ، ظاهرا بين حضرت  كيارستمي ،  و  جناب بهمن قبادي ، نامه هايي مناظره مانند رد و  بدل شده . كم و بيش خوندمشون . دغدغه بهمن قبادي رو درك كردم و همچنين حرفهايي كيارستمي رو . جناب قبادي ، دغدغه هايي اجتماعي دارن . كه فارغ از همراه بودن يا نبودن من ،  برام قابل احترامه  . هميشه با خودم فكر مي كردم كه مشكل اصلي روشنفكر ايراني اينه كه همراه با دغدغه ها و غصه هاي مردم نيست . هنوزم اين مشكل فراگيره اما دغدغه هاي امثال  قبادي موجب ميشه گاهي فكر كنم بايد استثنائاتي براي اين نظر قائل بشم .  يادمه صادق زيبا كلام مي گفت من توي ايران فقط شريعتي رو روشنفكر مي دونم چرا كه تنها نخبه ايست كه با دغدغه هاي عامه مردم همراهه و براشون اهميت قائله . در حالي كه اكثر نخبگان ما اينگونه نيستن . 

4. امروز روز عرفه بود . يكي دو سال پيش دعاي اين روز رو خوندم و كمي در موردش فكر كردم . به  اونها كه علاقه اي به عرفان دارن ، بايد گفت كه زيبا ترين مفاهيم و معاني عرفاني رو ميشه اينجا پيدا كرد . براي اولين بار به حسين بن علي به چشم يك عارف نگاه كردم . خيلي زيباست .  اوشو و مكتبش ،  هندوئيسم و شينتو و افكاري از اين شكل ، حتي اگر متقدم بر او باشن ، اما بهش مديونن . 

5 . عشق . عشق . عشق . نام هر شب من . انتظار هر روز من . خستگي هميشگي من . آيا  انتظار عشق  را پاياني هست ؟ 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:12  توسط ميلاد   | 

چهارشنبه 27 آبان 88

1. تهران شده بود ونيز . شهري در آب .  سيل تمام شهر رو گرفته . همين حالا كه دارم مي نويسم ، آب هاي ناشي از بارون جالب انگيز ناك امشب ، از شمال اين شهر به جنوبش سرازير شدن . توي اين شب زيباي تهران ، خيابون هاي تهران ميزبان من بود . رفته بودم كه يه سري به عمه ام بزنم . ساعت 9 و نيم شب بود كه از خونه اش بيرون اومدم ، بارون كم كم داشت جون مي گرفت . اما وقتي وارد خيابون هاي شهر شدم حس كردم يواش يواش قراره سرما بخورم . مثل هميشه هم تنها بودم . چتر هم كه هيچ گاه قرار نيست همراهم باشه . در شهر بزمي به پا بود . خيلي خيلي خيلي بيشتر از اون شبي كه گفتم شدم شبيه موش آب كشيده ، خيس شدم . از تمام لباس هام و از صورتم داشت آب مي چكيد . 

2 . در اين فضايي كه تصوير كردم ، انتظار اينكه يه انسان تو رو سوار ماشينش كنه ، انتظار نامربوطيه . بارون خانم  كه فارغ از فكر سرما خوردن من ،   سيل آسا مي باريد و  من مطمئن بودم كه 99 درصد ماشينهاي شمال تهران ( كه از قضا اونجا بودم ) نمي تونن به اينكه كسي هم ممكنه در گوشه اي از اين بزم ، در حال پياده روي اجباري ! باشه فكر كنن . وقتي ماشين زيباي شما ، در حال حمل شماست ! ،  از نظر عقل محاسبه گر شما ، همه انسانها ماشينهايي دارن كه داره حملشون مي كنه . 

با وجود اطمينان از ناكام شدن در سوار شدن به يك ماشين ، 15 دقيقه كنار خيابون ايستادم ،  در انتظار يك انسان . اصلا براي خودم ، خودم مهم نبودم . مثل هميشه . غصه ام از بچه هاي كوچيكي بود كه توي همين بارون و حتي بدون همين كاپشني كه من تنم بود ، ميون ماشين هاي  اين انسان هاي محاسبه گر ، به خاطر   زنده موندن ، مي لرزيدن و التماسون رو نثار اين مردم مي كردن تا يه آدامس يا يه شاخه گل ازشون بخرن . واي . مثل هميشه بغضم تركيد و مثل هميشه اشكهام رو هديه كردم به غم و غصه هاي اين بچه ها . 

3 . باز هم زمستون شد و دردهاي هر ساله كارتون خواب ها و بي خانمان ها هم آغاز شد . بايد از اين غم مرد . خيلي وقته كه مردم ... 

4 . امشب دارم از اين شهر تنفر آميز حالم بد ميشه . منم يكي از همين شهرم . دعا كنيد نجات پيدا كنم از اينجا . مي خوام برم .براي گرفتن  آخرين تصميم بزرگ زندگيم كي كمكم مي كنه ؟   

بعد التحرير: امشب اصلا به روش نگارشم توجهي نكردم . پراكنده بودن و خوسته كننده بودن نوشته هام رو بزاريد به پاي حالم . يا حق 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:54  توسط ميلاد   | 

شنبه 23 آبان 1388

خسته ام . فردا مي نويسم . لطفا دعا كنيد ... 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:38  توسط ميلاد   | 

جمعه بيست و دوم آبان 1388

1 . سلام .

2 . هيچ وقت نتونستم پدرم رو فراموش كنم . من 23 سالمه و 22 سال از رفتن بابام كنار خدا ( چيزي كه هميشه مادرم توي بچگي بهم مي گفت ) مي گذره . اما توي همه اين سالها به خصوص سالهاي اخير دلم براش تنگه . هيچ خاطره اي ازش ندارم اما نمي تونم حس داشتنشو فراموش كنم . به آرمانهاش احترام ميزارم . پدر من وقتي از اين دنيا رفت 21 سالش بود . اما تجلي يه انسان آرمانگرا كه حاضره براي آرمانش همه هستيش رو بده بود .  اين نگاه اين نسل برام خيلي مهمه . اينكه محور زندگيشون ، آرامانهاشونه . اينكه حاضر شد حتي به خاطر آرمانش ، خانواده شو يعني همسر 20 ساله و پسر يك سالشو رها كنه و بره . با اينكه ايمان دارم كه با تمام وجودش اونهارو دوست داشت . اين از نامه هاش مشخصه . عشقش به مادرم توي نوشته هاش موج مي زنه . فقط اينكه مي خوام بهش بگم كه بابا ،  خيلي خيلي خيلي دوستت دارم . 

3 . يكي از دوستانم كه پزشكه و در آستانه مهاجرت به غربه براي زندگي ، يه نوشته برام آورد به اسم علي و آلن . يه جوري شبيه يه داستان بود . نوشته داشت تصويري از زندگي يك انسان متعلق به دنياي مدرن ( آلن )   و يك انسان متعلق به دنياي سنتي ( علي ) رو تصوير مي كرد . آْلن در رفاه و آرامش زندگي مي كنه ، علي در فقر و جامعه اي پر از هيجانات ناشي از التهابات سياسي . آلن 80 سال عمر مي كند و علي در 15 سالگي در جنگ كشته ميشود و .... . مي تونيد تصور كنيد كه علي و‌ آلن چه تفاوتهايي با هم دارند . دوست پزشكم علاقه داشت در اين مورد و روش زندگي اين دو نوع انسان ، گفت و گو كنيم . انسان ايده آل دوست من آلن بود . اما براي من هيچ كدوم انسان كاملا آرماني نبود . اما آلن رو اصلا نمي تونستم تحمل كنم ! 

نه به خاطر اينكه خودم در فضاي جامعه علي ها زندگي مي كنم بلكه چون حس مي كردم زندگي آلن زندگي بي آرمانه . و زندگي بي آرمان يعني مرگ . مطلبي نوشته بودم در نگاه خسته با عنوان انسان مدرن و عشق . شايد خونده باشيدش . اونجا هم اين نگاهم موج مي زد . خيلي از دوستانم اعتراض كردن به اين نوشته اما من هنوز هم معتقدم ( با شناختي كه نسبت به تفكر مدرن پيدا كردم توي اين سالها ) كه زندگي انسانها در عصر مدرن بي آرمان ، بي عشق و در نهاست بي معناست . البته حق ميدم به شما كه اعتراض كنين . اما من علي رو بيشتر دوست دارم . علي آرمان داره و به خاطر آرمانش مبارزه مي كنه و كشته ميشه . براي من علي ها خيلي دوست داشتني تر هستن . زندگي چيزي جز آرمان و مبارزه براي رسيدن به اون آرمان نيست

4 . از اين وضعي كه خودم براي خودم ايجاد كردم و خودمو از جو دانشجويي بيرون كشيدم ، خسته شدم . دوست دارم به روزايي كه همه وقتم و تفريحم و زندگيم به مطالعه  همه چيز ! محصور بود ، بازگردم . هيچ تفريحي جز مطالعه نبود . هيچ كاري نبود جز مطالعه . فلسفه ، تاريخ ، سياست ، سينما ، ادبيات داستاني و ... .   توي اون دو سال كه همه چيزم شده بود كتاب . خيلي چيزها رو به دست آوردم . كه يواش يواش دارم از دستشون ميدم . نياز به يك تلنگر دارم

5 . كم كم آذر ماه ميرسه . هر ماه از سال يه تصوير توي ذهنم داره . مهر تصوير تولدم .آذر اما تصوير 16 آذر توي ذهنم هست هميشه . توي اين سالها كه چپ هاي دانشگاه تهران خيلي سر حال شدن ، 16 آذر رنگ سرخ خيلي بيشتر ديده ميشه .  هيچ اعتقادي به تفكرات چپ ندارم اما شايد به خاطر نگاهم به عدالت و دغدغه عدالت ، توي دانشگاه به ما ما هم اين برچسبو مي زنن . البته از نوع چپ اسلامي . يه چيزي شبيه دكتر شريعتي . منتظرم تا 16 آذر امسال رو هم ببينم . احتمالا  مثل هر سال از جلوي دانشكده فني . همون جا كه ماني و علي رضا نفس مي كشن . ما كه هيچ وقت نديديمشون . خداوندا توفيقي عنايت فرما ! 

6 . يا حق ! 

بعد التحرير : از اينكه برخي دوستان به اينجا سرمي زنن واقعا ممنونم . باز هم تاكيد مي كنم اينجا ، روي اينكه چه بنويسم فكر نمي كنم . اينجا مي خوام هر چيزي كه في البداهه به ذهنم مي رسه رو بنويسم . درك مي كنم كه منفعتي براي دوستانم نداره . عذر خواهي !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:3  توسط ميلاد   | 

چهارشنبه بيستم آبان 1388

  1 . دوشنبه صبح كه براي رسوندن يه سري كار ،  رفتم مدرسه . وقتي وارد خيابون اصلي مدرسه شدم ديدم روي ديوارها و كيوسك هاي تلفن و .... با يه خط خاص نوشته : منافق واقعي ، موسوي و خاتمي !!!!!!!!!!!!  بلافاصله فهميدم كار خود آقاي الفه . الف از بچه هاي سومه . خيلي فعال و خيلي افراطي .  فهميدم كه  شعارنويسي از سبزهاي مدرسه ( آقاي ص و تيمش ) به الف و تيمش هم سرايت كرده .  در هر صورت اول تجربه سياسي شدن بچه ها مي بايست بهتر و زيبا تر از ايني باشه كه اتفاق افتاد و يه مطلب نوشتم با عنوان ماجراي مدرسه س و سياست . كه احتمالا فردا مي زنمش روي تابلو . خوب از آب در آومد . البته اگر افراطي هاي هر دو طرف اجازه بدن كسي بخونتش . 

2 . امروز شنيدم كه م ، يكي از همكلاسي هاي دانشگاهم كه تقريبا توي همه مسائل فكري و سياسي با هم اختلافات مبنايي داريم اما در عين حال خيلي رفيقيم ، ديروز سر كلاس خانم دكتر ك ، به شدت از نيومدن من سر كلاس به بهانه اينكه سرما خورده و نتونسته بياد دفاع كرده و به نوعي منو از خطر حذف درس يا كم شدن نمره ام نجات داده . توي رشته ما و به خصوص دانشگاه ما ، همه چيز به سه جبهه  تقسيم ميشه . ليبرال هاي دموكراسي خواه ، ماركسيست ها ( به شدت متاثر از تروتسكي و مخالف استالين ) و مذهبي هاي طرفدار سيستم ،  سه جريان متفاوت و متضاد . البته  با وجود اختلافات مبنايي و روشي ،  هدف دوتاي اونها يه چيزه !   .چون  هيچ گاه توي ايران جريانهاي فكري سياسي  به عمق نرسيدن . ( غير از مذهبي ها : اون هم به دليل ريشه هاي مذهب توي اين كشور ) و هميشه سطحي باقي موندن . به همين خاطر ليبرال ها به راحتي مي تونن با ماركسيست ها متحد شن . اين خيلي خنده داره به نظرم . دليلش اينه كه هر دو تاشون توي سطح باقي موندن . در هر صورت  حتي جاي نشستن بچه ها روي سكوهاي دانشكده طبق يه قانون نا نوشته تقسيم شده . توي چنين فضايي اينكه م از من حمايت كرده خيلي خيلي خيلي جالبه .

3 . خيلي وقت بود كه مي خواستم با يكي از دوستانم كه دانشجوي ارشد روانشناسيه ،اما در حد يه دانشجوي دكترا قدرت تشخيص داره ، در مورد هومو ها گفت و گو كنم . امروز اين اتفاق مبارك افتاد . حدود يك ساعت باهاش صحبت كردم . اگر بخوام در مورد شخصيت اين دوست روانشناس بگم : يه جوون مذهبي اما واقعا روشنفكر . از نظر اون اين مسئله طبيعي نيست اما انحراف اخلاقي هم نيست . بلكه يه بيماريه ( حرفي كه خيلي ها مي زنن ) . تا اينجاش مهم نبود و حرف خيلي ها رو تكرا كرد  . اما وقتي بهش  گفتم تو فرض كن در جايگاه يه تصميم گير كلان مي خواي در مورد اين واقعيت اجتماعي تصميم بگيري . چه راه حلي داري ؟ گفت به نظر من بايد اجازه بديم اينها روابطشونو داشته باشن اما بين خودشون . يعني اجازه گسترش و ترويج اين مسئله رو نديم . بلكه چون توانايي درمان رو نداريم فقط سعي كنيم كه از گسترش غير طبيعي اين گرايش جلوگيري كنيم . 

4 .يه خبر خوب هم امروز بهم رسيد . يكي از آدمهايي كه به عنوان يه متفكر دوستش دارم ( البته خيلي گمنامه ) ازم دعوت كرد تا بهش توي ويرايش جديد كتابش كمك كنم . خيلي خوشحال شدم . چون موضوع كتاب كاملا مطابق با دغدغه هاي اجتماعي منه . اميدوارم موفق بشم . دعا كنيد كمي لطفا ! 

5 . يا حق ! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:28  توسط ميلاد   | 

سه شنبه نوزدهم آبان

1 . بي صبرانه منتظر آخر هفته ام .  اينقدر خسته ام كه منتظرم تا بتونم يه روز هم كه شده تا ساعت 9 بخوابم . كسي نيست كه بدونه چرا اين همه به خودم فشار ميارم .  اما خب مي ترسم از اين همه فشار يه دفعه منفجر شم . 

2 . خيلي دوست دارم برم پيش يه روانشناس . يكي كه بتونه كمكم كنه . يه دوست دكتر اوحدي رو پيشنهاد كرد . فكر كنم ده روزي ميشه كه مي خوام برم پيشش اما هنوز نتونستم . البته هميشه با علم روانشناسي مشكل داشتم . و هميشه اونو ناقص مي دونستم . خيلي بيشتر از ناقص .  هنوز هم خيلي نگاه مثبتي بهش ندارم . يه دوست به من مي گفت كه تو هيچ وقت به هيچ يك از دستاوردهاي دنياي مدرن نگاه مثبتي نداشتي . كم و بيش درسته . با مدرنيته رابطه خوبي ندارم . 

3.امشب با سامان صحبت كردم . تلفني . سامان يه پسر هنرمنده . نقاشي ميشكه . شعر ميگه . يه رمانش هم داره چاپ ميشه . از نيچه پرسيد . نيچه فيلسوف اتريشي ، آلماني قرن نوزده . با هم كمي در مورد اون و نهيليسم و دنياي مدرن و مرگ صحبت كرديم . خيلي خوب بود . يه گفت و گوي شبه فلسفي .  فلسفه به بنيادي ترين سوالات انسان توي زندگيش مي پردازه . فلسفه مي خواد براي انسان معمناي زندگي رو كشف كنه . فلسفه مست كننده ست . عاشقشم 

4 . ديروز صبح كه رفتم  مدرسه . خبرهايي شنيدم كه بايد بعدا بهتون بگم . خبرهايي از سيزده آبان و  اتفاقات حنده دار و گريه داري كه براي بچه هايي كه رفته بودن راه پيمايي افتاده بود . از تقابل بين گروه آقاي الف و آقاي ص با هم ،  توي انتخابات شوراي دانش آموزي هم بعدا براتون ميگم . شايد فردا شب . 

5 . دارم ازخواب ميميرم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:29  توسط ميلاد   |